عروسک فرنگی برای دفع امردبازی

داریم در یک گروه کوچک، کتاب افسانه نجم آبادی، «زنان سبیل دار، مردان بی ریش» (Women with Mustaches and Men without Beards) را می خوانیم. کل کتاب به نظرم افسانه زدایی از خیلی چیزهاست، از این افسانه که روابط بین زنان و مردان، روابط بین مردان و مردان و بالتبع، روابط بین زنان و زنان، همواره به همین شکل کنونی بوده است گرفته تا کلیشه های شکل گرفته در ذهنمان درباره کشف حجاب رضاشاه. اما آنچه در یکی از بخشهای کتاب که هفته پیش درباره اش بحث می کردیم برای من بسیار جالب بود، بحثی بود که نجم آبادی درباره طرح خواسته کشف حجاب از سوی روشنفکران عصر مشروطه دارد. نجم آبادی در کتاب خود اثبات می کند اینکه قاطبه روشنفکران مدرنیست، اینقدر اصرار داشتند که زنان از چادر سیاهی که مانند کفن بود بیرون بیایند و حضور اجتماعی داشته باشند، به دلیل رها کردن زنان از بند نبوده است. حتی برای اینکه آنها از حق آموزش برخوردار شوند هم نبوده است. بلکه دلیل آن این بوده که از نظر این روشنفکران که به مدافعان حقوق زنان هم مشهور شده بودند، لازمه مدرنیته این بوده که همجنسگونگی اجتماعی (ترجمه ای بسیار نارسا از اصطلاح homosociality که نجم آبادی به کرات استفاده می کند)، از جامعه ایران رخت ببندد. مردان، به جای دوستی و معاشرت و برقراری روابط اروتیک میان خود، به روابط دگرجنسگرایانه تمایل پیدا کنند. شاهدبازی و امردبازی منسوخ شود. فضاهای اجتماعی هم باید دگرجنسگونه می شده (heterosocial). لازمه دگرجنسگرا شدن فضاهای اجتماعی و جایگزینی فضاهای جدید دگرجنسگرا مثل رستوران و کافه و تماشاخانه با فضاهای قدیمی همجنسگرا مانند زورخانه و حمام و… این بوده که اولا زنان، موجوداتی قابل معاشرت شوند و ثانیا قابل عرضه در دنیای بیرون باشند. به این دلایل است که خواست کشف حجاب و نیز تاسیس مدرسه های دخترانه تا این حد از سوی مردان روشنفکر تبلیغ می شده است چون بدون تحقق آن دو، رویای تصویری آنها از جامعه مدرن که شامل مردانی می شد که دست در دست زنان، در خیابانهای شهر گردش می کردند، قابل تحقق نبود.

آنچه جالب است اینکه در اندیشه های پایه ای مدنیته ایرانی که بر اساس رویای از فرق سر تا نوک پا فرنگی شدن ساخته شد، زنان به خودی خود و به عنوان یک انسان درنظر نمی گرفته شدند بلکه جریان مسلط روشنفکری ایرانی برای اینکه حواس مردان را از مردان دیگر به زنان معطوف کند، باید زنان را به شکل عروسکهایی در می آورد که نه فقط خوش بر و رو و خوش لباس بودند بلکه هر وقت مردان می خواستند، با فشاری دستی، خوش سخن و خوش اطوار هم می شدند. درست به همین دلیل است که در کتابهای درسی اولین مدرسه های دخترانه، آداب معاشرت و آداب غذا خوردن تدریس می شود. زنان باید از زیر چادر و بی سوادی در می آمدند نه برای اینکه به عنوان انسان حق آزاد بودن و آموزش دیدن را داشتند بلکه برای اینکه مردان باید می توانستند آنها را پیش این و آن «در آورند». از همان ابتدای مدرنیته کاریکاتوری ایرانی، همواره این «کارکرد» زنان برای مردان بوده که سرنوشت آنها را مشخص می کرده است. در واقع از حیث نادیده گرفتن عاملیت و خودمختاری زنانه، فرقی بین روشنفکرانی که بسترهای مدرنیته ایرانی را ساخته و پرداخته کردند، با پیشینیان سنتی آنان نبوده است.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | 7 دیدگاه

ایران، 32 سال پیش

زنان ایرانی واقعی، به این معنا که هنوز، حجاب اجباری به قصد یک شکل کردنشان، نیامده بود؛ با همه قید و بندهایی که می دانیم و می دانید، خیلی بیشتر از امروز، خودشان بودند. و هنوز بنیادگرایی اسلامی بر سیاست ایران آنقدر مسلط نشده بود که جامعه آنقدر قطبی شود که زنان علیرغم تفاوت شان نتوانند دست در دست هم بایستند؛ ایران، 32 سال پیش، در همین روزها.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

«بی حجاب» خواهم نوشت

امروز قراری با دوستی داشتم، در مرکز لندن. بعد از کمی چرخ و واچرخ زدن در Oxford Street که برای او که زندانی دهه 60 بوده و جان به در برده از کشتار 67، یادآور شلوغی خاستگاهش، جنوب شهر تهران بود، کافه ای پیدا کردیم و دو صندلی که بنشینیم و از فرصت سفر کوتاهش استفاده کنیم و گپی بزنیم. وسط حرفهای او درباره اختلافات میان گروههای سیاسی بود که به شکل کاملا بی ربطی یک دفعه یادم افتاد روسری به سر ندارم و فکر کردم به اینکه یک سال و نیم است که مجبور نیستم حجاب داشته باشم ولی هنوز به این حس عادت نکرده ام؛ به حس رهایی و سرخوشی ناشی از بی حجاب بودن. و به این فکر کردم چقدر همین که مجبور نیستم حجاب را، همچون صلیبی هر روزه حمل کنم، تحمل درد تبعید را برایم آسانتر می کند.

شاید ده دقیقه بعد بود که دو دختر با روسری هایی که سفت و سخت دور سرشان پیچیده و محکمش کرده بودند آمدند و نشستند سر میز کناری مان؛ لهجه غلیظ انگلیسی شان نشان می داد حداقل دو نسل از خانواده شان در اینجا زندگی کرده اند. و من به این فکر کردم که مساله حجاب، نه تنها مرا رها نمی کند، بلکه اگر در ایران، برایم ابعاد مختلفش چندان پیچیده نبود، اینجا، با اشکال بسیار پیچیده تری مرا هر روز و هر روز درگیر می کند. اگر در ایران، مساله حجاب عمدتا سیاست بود و مذهب و مردسالاری، اینجا اگرچه همه اینها هست اما مساله هویت یابی و نژاد پرستی بیش از آن عوامل نقش بازی می کنند و طبیعتا، کل قضیه پیچیده تر می شود.

قرار نیست از این چند خط نتیجه ای بگیرم، قرار نیست اساسا این نوشته ها نتایج عظیم فلسفی برای نجات بشریت در پی داشته باشند. این وبلاگ، دفتر یادداشت های من، فکرها و مشاهدات و خوانده های من درباره حجاب خواهد بود. جایی که در آن می نویسم، برای اینکه یادم نرود هر فکر و حس و حال و هوای حتی لحظه ای ام درباره موضوع تمام زندگی ام.

در این وبلاگ، «بی حجاب» خواهم نوشت.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه